نجواها
اول :
برای کسی که به اول بودن خو کرده ، آخر شدن مصیبتی ست بس عظیم !
به این می اندیشد که چه حکمتی در آن نهفته است ؟
دانشجوی دیروزی مقطع فلان دانشگاه فلان ،هماره نفر اول کلاس و دانشگاه.
واما بعد ...
دانشجوی امروزی مقطع فلان دانشگاه فلان ، همیشه غایب و یا حاضر ساکت ! و اینبار هم نفر اول البته از آخر .
سردرگم ، مبهوت و آشفته !
نمیداند چگونه به این نابسامانی نظم دهد . گاهی به ذهنش خطور میکند ترک درس و دانشگاه اما بعد در خلوتژ خود به این نتیجه میرسد که نیمه رها کردن کارها برابر است با تنفر از خویشتن خویش!
دلش برای خودش میسوزد . دوست دارد زار زار گریه کند ! اما با گریه به حال خود هیچ چیز روبه راه نمیشود.
دوم :
ماههاست تنها آرزویش بودن در جایی ست دوووور. تنها و فارغ از تمام مشغله های روزمره! ایستادن و اندیشیدن به عظمت او و فریاد اینکه « با تمام روسیاهی دلم برای نگاه و نوازشت تنگ ِ تنگ است. دلم تنگ ست برای لحظه ای با تو بودن و با تو ماندن. »
بی دوست زندگانی لطفی چنان ندارد
لطفی چنان ندارد بی دوست زندگانی
این بیت شعر را بسیار دوست میدارم . با هر برداشت از " دوست " در این بیت .
بعد از مدتها دوستی را دیدم عزیزتر از جان . دلتنگش میشوم اغلب اما ( به لطف قدرت توجیه ایرانی جماعت که من هم کم از آن بی نصیب نمانده ام) کوتاهی میکنم در بجا آوردن حق دوستی و پرسیدن احوال دوستان ، حتی دوستانی که بسیار دوستشان میدارم .
یکشنبه در جمعی دوستانه بودم ، خوش گذشت . امیدوارم این دیدارها ادامه داشته باشد .
*
دوست دارم این روزها بنویسم
اما ....
نمیدانم با اینکه حرف ، بسیار است اما چرا حرفی برای گفتن نیست!
واگویه ها 1
روزهایی که گذشت 1
۶ بهمن ماه سال 1386 .... 21 آبان ماه سال 1387
روزهایی که تا ابد در ذهنم باقی خواهند ماند.
تجربه هایی که به گمانم دیگر در زندگی م تکرار نخواهند شد.
چه چیزهایی که تا آن زمان ندیده بودم! چه حرفهایی که نشنیده بودم !
دنیا ی بدی است! شاید پیش از این خیلی چیزها حتی از ذهنم نیز خطور نمی کرد و آن گونه که دوست داشتم به دنیا ی زودگذر بی ارزش نگاه میکردم ولی ....
چه آدمهایی!!
چه برخوردهایی!!
چه کارهایی برای نگهداشتن یک پست و مقام و چه ریاکاری هایی برای حفظ آن!!
چه دروغ هایی!!!!!
چه دزدی هایی!!!!!
از اینکه همه چیز را میدیدم و هیچ کاری از دستم بر نمی آمد اغلب روزهایم به سیاهی شب بود. تنها به یک چیز می اندیشیدم ، حفظ شرافت ! خوشا بحال آنها که هیچ مسئولیتی نداشتند! و خوشا به حال آنها که از خیلی چیز ها بی خبرند! دلم به حال خودم میسوزد که نتوانستم کاری برای مقابله با این آدمها انجام دهم! دلم میسوزد که در این مملکت سالها ست روابط حاکم بر ضوابط بعضی ها را به چنان قدرتی می رساند که تا سالها نمی توان خراب کاری ها و دزدی هایشان را جبران نمود ! افسوس !
دلم برای سکوت ، برای آرامش ، برای نوشتن ، برای فکر کردن ، برای زندگی کردن ،برای درس خواندن ، برای همه چیز تنگ شده بود! خیلی تنگ! بیشتر خواهم نوشت...شاید از این روزها که گذشت هم برای اینکه به یاد داشته باشم بنویسم! اما تنها خوشحالم که دور شدم حداقل از دیدن این همه دروغ و ریا و دغل بازی .
خداوندا! پناه می برم به تو از شر تمام نیرنگها ، طمع ها و دروغ های ناشی از حبّ دنیا!
گاهی یاد بعضی ها تا همیشه در ذهن میماند حتی اگر تنها چند ماه در کنارت باشند.
ثریا
گلی
بهاره
مرجان
زهره
سمانه
آدمهایی که این چندماه آمدند و رفتند .
حالا تنها من مانده ام و خاطرات روزهای با هم بودنمان!
نمیدانم سهم من از این آدمها همین خاطرات خواهد بود و یا باز هم میتوان لذت بودن با آنها را تجربه کرد. بیشتر دوست بودیم تا همکار .
انسانها
دکتر شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است :
1. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم نیستند.
2. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هم نیستند .
3. آنانی که وقتی هستند هستند وقتی که نیستند هم هستند.
4. آنانی که وقتی هستند نیستند وقتی که نیستند هستند.
براستی تو از کدام دسته ای ؟
24 ساعت کار
از 8 صبح جمعه تا 8 صبح شنبه ، حجم کار بسیار بسیار بالا بود و مصیبت در شرایط کار. بی نظمی و هرج و مرج غیر قابل تصور بود ، آنهم در زمینه انتخابات ! میدانستم ایران امروز یعنی بی نظمی مطلق اما نه دیگر در انتخابات. باز هم خداوند اموات نماینده فرماندار را بیامرزد وگرنه از همان اندک نظمی هم که بوجود آمد خبری نبود!
